خرید بک لینک
چشمهاش دوباره پراز اشک شد. سعی کرد جلوش رو بگیره. اما قطره اشک مثل رودی که بی قراره به دریا برسه، از گوشه چشمش غلطید، به روی گونه اش که رسید کمی از سرعتش کم شد؛ به نظر میومد همونجا بایسته؛ اما یه دفعه دوباره جون گرفت و سرازیر شد تا روی لبش. شوری اشکش

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

نشسته روی کاناپه و زل زده توی چشاش. اون چنان با التماس بهش نگاه می کنه که دل بی رحم ترین آدمها هم آب می شه. با خودش می گه : <�عجب غلطی کردم. همینم کم بود. بله دیگه، وقتی یه مشت آدم بی مسولیت دور و ورت باشن بهتر از این هم نمی شه.... نمی تونم، توانش

برچسب: نویسنده: هستی نیک‌فر تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:30

صفحه بندی